خرید بک لینک
بی نام خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم گمشده دستبند طلام رو گم کردم شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ ツ 8:41 ツ fafa ツ تو این وبلاگ در مورد چیزهای جالبی که برام اتفاق افتاده مینویسم واگه مطلب وچیز جالبی داشتم میذارم.اگه دوست داشتین بگین لینک میکنم ولی اگه فعال نباشین پاک میکنم. Home ツ Profile ツ E-mail Design Archives هفته دوم بهمن ۱۴۰۴ هفته اوّل دی ۱۴۰۴ هفته چهارم آذر ۱۴۰۴ هفته سوم مرداد ۱۴۰۴ هفته سوم خرداد ۱۴۰۴ هفته چهارم فروردین ۱۴۰۴ هفته چهارم اسفند ۱۴۰۳ هفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

سر خیلی چیزا از دیروز تا الان عصبیم

باورم نمیشه

ادما حتی وقتی ب چیزی ک میخوان میرسن

باز حواسشون و از دست میدن ک اینک کنارشونع

یه روزی ارزشون بوده

تو ارزوهام زندگی میکنم و کلافم

زندگی نمیکردمم کلافه بودم

ریشه خشم و عصبانیت و ارامشم کجاست

خودمم نمیدونم

از دیروز ک عصبیم تا الان درگیرم

قبلا وسط همه بدبختیا تنها بودی و

الان یکی هم تو خونست

ک نمیدونی بهش چی بگی

چطور بگی عصبانی ای و تنهایی و ارامش میخوای

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

بعد چندین مدت که خودمو به ارامش دعوت میکردمدیشب به صورت وحشتناکی قاطی کردم اینقدر حالم بد بود که خودمم باورم نمیشد عصرش زدم بیرون از خونه که پرم به ر همسرم نگیره اون بنده خدام اذیت کنم ولی بیرون رفتن و تفریح هم ارومم نکرد اونم خسته بود بدجور بحث شدش همیشه فکر میکنم میتونم خودمو کنترل کنم و اروم باشم یا رفتار بچگانه نکنم ولی سخت در اشتباهم منم مثه همه گاهی اصلا دست خودم نیست اینقدر کلافه عصبی داغون و ناچار بودمساعت 11 شب از خونه زدم بیرون همسرم دستمو کشوند برگردوند اگه نمی اومد سمتم قطعا میرفتمکجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

ادما خیلی پیچیده تر از اونی هستند که حتی خودشون بتونند بفهمن چشونه بعد یکی این وسط ادعا میکنه تو رو میشناسه تعجب میکنم از احساسات همیشه برام عجیب بوده احساسات این شکی نیست که فقط یک حس نسبت به کسی که دوستش داری داشته باشی همزمانی که عاشقشی نسبت بهش خشم و نفرت داری درحالی که میترسی از دستش بدی آرزوی مرگش رو داری در حالی که نمیخای ببینیش دلت میخاد لمسش کنی این تناقضا دیونه کننده استدر حالی که خودت نمیدونی کدوم حس قوی تره خلاصه که خودمم گاهی نمیفهمم عاشقم یا فارغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

روز اول زمستونه

مگه نباید برف بیاد تا کمر

چرا هنوز هوا الوده است

چه بل بشویی بود در زمان حاضر

ساعت کاریا عوض شده

دیگه باید ۷ تا ۲ برم سرکار

باید خوشحال باشم

روز اول زمستونه،ساعت کاری کم شده

ولی همزمان همکارم کار رو بخاطر فشار کاری ول کرد

کارا رو دوباره فرستادن سمت من

حس میکنم منم باید برم

رفتن سخته ولی موندن هم دیگه فایده نداره

مدیرای ارشد گاوتر از این حرفان ک بفهمن چقد سخته اینجا

امیدوارم هرچی ک خیره پیش بیاد ....

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

بی نام خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم حس ششم یه سری چیزا رو حس میکنم ولی نمیدونم از کجا چطوری کمش کنم یا حتی چطوری زیادش کنم واقعا عجیبه سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ ツ 21:18 ツ fafa ツ تو این وبلاگ در مورد چیزهای جالبی که برام اتفاق افتاده مینویسم واگه مطلب وچیز جالبی داشتم میذارم.اگه دوست داشتین بگین لینک میکنم ولی اگه فعال نباشین پاک میکنم. Home ツ Profile ツ E-mail Design Archives هفته دوم بهمن ۱۴۰۴ هفته اوّل دی ۱۴۰۴ هفته چهارم آذر ۱۴۰۴ هفته سوم مرداد ۱۴۰۴ هفته سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

مرز بین وفاداری و خیانت و عشق و نفرت اینقدر باریکه الان خودمم نمیفهمم چی خیانته چی نیست

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:52

بعد از چندین سال خواستنو نشدنپول جمع کردن و نرسیدنبالا و پایین کردن وترسیدنبالاخره بینی مو عمل کردمدقیقا اونکه میخاستم ک نشدولی خیلی بهتر ا، قبل شدالبته سر همین عمل هم همچین بی دغدغه نبودمچند بار با اقای میم بحثمون شدنمیدونستم ب کی بگم بیاد همراهمبدون همراه هم جراحی نمیکردنکه تهش بچم م و دوسم اومدن همراهمالبته کسی ک از اولش بود اقای میم بود و اینکهخیلی ترسیده بودولی کلی ادم اومدن کمکم کردن وفهمیدم اینقدر ک فکر میکردم تنها نیسمخلاصه ک خوشبحالم ب ارزوم رسیدمانشالله نصیب شما بشه رسیدن ب ارزوهاتون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:52

زندگیم اینقدر سریع یهویی میره روی دور تند ک گاهی نمیرسم بیام خیلی چیزا رو بنویسم البته همش دلم میخاد ک بیام ثبت کنمدارم فکر میکنم لیست ارزوهایی ک توی 30 سالگی میخام بهشون برسم چیا هستن ی سال وفت دارم باید لیستمو تهیه کنم و استارت بزنم البته ی چیزایی نوشتم ولی بلند مدتنکوتاه مدت تر دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ ツ 1:33 ツ fafa ツ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:52

آخر شب که دیگه موقع رسیدن بود

مادرش تعارف کرد ک خانواده ات اومدن تهران

به ما خبر بده دعوتشون کنیم

منم تو تعارف گفتم باشه چشم

یهو برگشت گفت که چیه الکی مهمونی میذارین

اگه بذارین من نمیام و

هنوز زوده و این حرفا و ....

واقعیت خیلی خیلی دلم شکست از برخوردش

ولی کاری ازم برنمی اومد

شبش اومد پیشم

سعی کرد از دلم دربیاره و ....

فرداش رفتیم بیرون که بعدا مینویسم

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:42

دیروز رفتیم سینما برای دیدن مست عشق

با خانواده آقای م

باید همه جزییات رو بنویسم

ببین چقدر اینا با ما متفاوتن

ولی

الان خیلی خستم

برم بیام بتونم مینویسم

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:42

قبلا فکر میکردموقتی میرم تو رابطه باید همه حرفامو ب طرفم بگماگه نگم خیلی بدهباعث سو تفاهم میشههمیشه راستش و بگمو فکر میکردم ایناک توی رابطه ان چرا باهم صادق نیستندچرا حرفاشونو نمیگن و ....الان دو شبه میخام ب اقای م بگم خانوادش چقدر رو مخمن چقدر فرق دارن خانواده هاچ حرفایی بهم زدن و ....ولی هیچی نگفتماول اینکه فکر کردم چ کاریه خب خانواده اشن برم چی بگمدوم اینکه بگمم کاری نمیتونه بکنه نهایت دعوا میشه و عصبی میشهبیخیال شدمولی الان دارم درک میکنم اینایی کحرفی نمیزنن وسکوت میکنند رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:42

از سی مهر که آخرین پستم بوده تا الان مدت ها ست که ننوشتم البتهتوی دفترچه ام خیلی چیزا رو نوشتمولی اینجا نهو حقیقتا دوست دارم اینجا بنویسممهر ماه شروع اتفاقات وحشتناک زندگیم بودمریض شدم از اتاقم توی خوابگاه جا ب جام کردنب شدت بی پول بودم و نیازمند خونهشروع کردم ب گشتن برای خونهو در همین راستا پول جمع کردن براشهمینطور ک میدونین اجاره و پیش وحشتناکه توی تهرانولی باید خونه میگرفتمدر کنار گشتن برای خونهپانسیون رو عوض کردم و رفتم ی جایی نزدیک محل کارماینا رو که مینویسیم هر کدوم کلی زحمت و دغدغه و نگرانی و حال بد داشتالان انگار ی عمر گذشتهوسط جا به جایی خوابگاهمیرفتم دکتر و پول داروهای ک از میلیون میگذشتخلاصه ک حالم خوب شداول آبان خوابگاه مو جا ب جا کردم۲ ماه و خرده ای اونجا زندگی کردمبعد ۳ ماهدهم دی ۱۴۰۲ خونه گرفتمحالا یه روزی سر فرصت میام اینا رو مینویسیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:26

دیروز صبح با سردرد زیادی بیدار شدم

بعدم که رفتم سرکار حدودا تا ۵ اونجا بودم

وقتی رسیدم خوابگاه

آقای میم پیام داد

بیا بریم بیرون و منم طبق معمول نه نگفتم

۶ و نیم رفتیم

وقتی برگشتم له بودم از خستگی

بس ک پیاده روی کردیم

تا رسیدم

دیشب از شدت خستگی بیهوش شدم

یعنی رو هوا خوابم برده بود ...

صبح ک بیدار شدم فهمیدم چقدر بد خابیدم

نصف بدنم خشک شده بود

هنوزم خشکه و درد داره ....

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:34

این مدت که نبود اینقدر اتفاقات بد پشت سرهم افتاد که حتی خودمم فکرش و نمی کردم یهو زندگیم اینقدر زیر و رو بشه باید بیام بنویسم تا یادم نرفته

برچسب: نویسنده: روژان قنبری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:34

صفحه بندی