برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
سر خیلی چیزا از دیروز تا الان عصبیم
باورم نمیشه
ادما حتی وقتی ب چیزی ک میخوان میرسن
باز حواسشون و از دست میدن ک اینک کنارشونع
یه روزی ارزشون بوده
تو ارزوهام زندگی میکنم و کلافم
زندگی نمیکردمم کلافه بودم
ریشه خشم و عصبانیت و ارامشم کجاست
خودمم نمیدونم
از دیروز ک عصبیم تا الان درگیرم
قبلا وسط همه بدبختیا تنها بودی و
الان یکی هم تو خونست
ک نمیدونی بهش چی بگی
چطور بگی عصبانی ای و تنهایی و ارامش میخوای
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
روز اول زمستونه
مگه نباید برف بیاد تا کمر
چرا هنوز هوا الوده است
چه بل بشویی بود در زمان حاضر
ساعت کاریا عوض شده
دیگه باید ۷ تا ۲ برم سرکار
باید خوشحال باشم
روز اول زمستونه،ساعت کاری کم شده
ولی همزمان همکارم کار رو بخاطر فشار کاری ول کرد
کارا رو دوباره فرستادن سمت من
حس میکنم منم باید برم
رفتن سخته ولی موندن هم دیگه فایده نداره
مدیرای ارشد گاوتر از این حرفان ک بفهمن چقد سخته اینجا
امیدوارم هرچی ک خیره پیش بیاد ....
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
مرز بین وفاداری و خیانت و عشق و نفرت اینقدر باریکه الان خودمم نمیفهمم چی خیانته چی نیست
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
آخر شب که دیگه موقع رسیدن بود
مادرش تعارف کرد ک خانواده ات اومدن تهران
به ما خبر بده دعوتشون کنیم
منم تو تعارف گفتم باشه چشم
یهو برگشت گفت که چیه الکی مهمونی میذارین
اگه بذارین من نمیام و
هنوز زوده و این حرفا و ....
واقعیت خیلی خیلی دلم شکست از برخوردش
ولی کاری ازم برنمی اومد
شبش اومد پیشم
سعی کرد از دلم دربیاره و ....
فرداش رفتیم بیرون که بعدا مینویسم
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
دیروز صبح با سردرد زیادی بیدار شدم
بعدم که رفتم سرکار حدودا تا ۵ اونجا بودم
وقتی رسیدم خوابگاه
آقای میم پیام داد
بیا بریم بیرون و منم طبق معمول نه نگفتم
۶ و نیم رفتیم
وقتی برگشتم له بودم از خستگی
بس ک پیاده روی کردیم
تا رسیدم
دیشب از شدت خستگی بیهوش شدم
یعنی رو هوا خوابم برده بود ...
صبح ک بیدار شدم فهمیدم چقدر بد خابیدم
نصف بدنم خشک شده بود
هنوزم خشکه و درد داره ....
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
این مدت که نبود اینقدر اتفاقات بد پشت سرهم افتاد که حتی خودمم فکرش و نمی کردم یهو زندگیم اینقدر زیر و رو بشه باید بیام بنویسم تا یادم نرفته
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری