حقارت - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 19:33
تو این وبلاگ در مورد چیزهای جالبی که برام اتفاق افتاده مینویسم واگه مطلب وچیز جالبی داشتم میذارم.اگه دوست داشتین بگین لینک میکنم ولی اگه فعال نباشین پاک میکنم. Adblock test (Why?)
با معرفت - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 6:12
برای یکی میخاسم شارژ بگیرم یه عدد و اشتباه وارد کردم شارژ رفت برای یکی دیگه بهش ک پیام دادم برام پس فرستاد خلاصه ک بعضیا با معرفتن
دوری - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 6:12
باورم نمیشه این همه مدت نبودم اخرین پست رو که دیدم برای 25 اسفند بود داره میشه 2 ماه که اینجا نیومدم و ننوشتم بنظرم 2 روز میگذره چقدر اتفاقات افتاده و چقدر نیفتاده کاش میتونسم همه چی تغییر بدم + دلم برای خیلیاتون تنگ شده بود امیدوارم این بار بیام ک بمونم
سرو سامون میدم - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
دلم میخواد به روابطم سر و سامون بدم یعنی در واقع دارم سر و سامون میدم هر ادم اضافه ای ======== بلاک راحت نفس بکشم از دست ادمای اضافه زندگیم
خواب الود - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
خیلی خواب الودم خیلی خستم پسرخالم یک سالشه تب داره منم بغلش کردممیترسم حق دارم بترسم یا الکی استرس دارم
شلوار داداشمو با اتو سوزوندم - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
رد اتو انداختم روی شلوار داداشم میخاسم اتو کنم جونم نیومد پارچه بندازم روش نمیدونسم شلوار رو بدون پارچه میسوزونهخلاصه ک مامان دعوام کرد داداشم گفت فدا سرت
امشب چ شبی است شب قمار است امشب - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
داداشم ک برگشتامشب دور هم جمع شدیم خیلی خوش گذشتواقعا ب من تو جمع پسرا بیشتر خوش میگذرهدلم براشون تنگ شده بودخیلی زیاد
سرماخوردگی - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
وسط این داستان کرونا من سرما خوردم شدیدله و داغون شدمندانم چ کنم
موضوعی واسه نوشتن - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
قبلا هرچی ک اتفاق می افتاد دوست داشتم بنویسمیا یه چیزی بود ک بخوام ثبتش کنمولی الان ن
دوستی دوباره - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
اگه بخواین برای خودتون کادو بخرینچیزی میخرین ک لازم دارینیا چیزی ک دوسش دارین ولی اصلا لازم نیست مثل عروسک
سردرد - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
دیشب تا 5 بیدار بودم صبم زود بیدار شدم الان دارم از سردرد میمیرم +بدی کرونا اینکه همه رو دور هم جمع کرده تو خونهخوبیش هم اینکه باز همه رو دور هم جم کردهخوبیش هم اینکه همه رو از هم دور کرده هیچی مهمونی نمیره داریم خفه میشیم تو خونه همش هم باید همدیگه رو ببینم +بعد میگن دوری و دوستی ؟چطوری؟+ درواقع خا...
خانواده 4 نفره - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
خب خانواده ی 4 نفره شدن یعنی برگشتن داداشم یه سری خوبی داره یه سری بدی اینکه دور همم جمع شدیم ک خیلی خوبه خب مشخصه ولی خب من دغدغه ذهنیم بیشتر شده ذهنم مدام فکر میکنه و این دست من نیست همینجوری میره جلو و هزارتا چیز و بهم وصل میکنه اینکه ذهن ادم بدونه اجازه ی خودش به همه چی فکر کنه خیلی بدهمثلا دادا...
کم خوابیه این مدت اخرشم گم شدن پولم - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:06
دیشب 4 خابیدم و مامان صبی 9 بیدارم کرد ک برم بانک +رفتم بانک پول بذارم حساب50 تومنم کم شدش نفهمیدم دزدین گمش کردم یهو 50 تومن ب باد رفت کلی ناراحتش شدم اخه توی بانک دعوا و فش و فش کشی شدش سره کرونا ک
انگیزه ی بالا - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
اینقدر انگیزه ام برای ادامه و تلاش زیاده کدلم میخاد بمیرمولی از مخم کار نکشم
الان باید ی جا اروم لشمیکردم و به هیچی فکر نمیکردم - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
دلم میخواست بعد دفاع پاشم برم مسافرتیکم روحیه شخمیم عوض شهحالا گیر کردم تو خونهدرسمم ک تموم شد دیگ نمیدونمچطوری برم ک نباشم فقط
اتفاقات زیاد و روزایی ک سریع میگذرن - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
اینقدر این مدته تند تند گذشت و پر از اتفاق ک روزی هزار خط برای نوشتن داشتم ولی ن وقتش بود ن حوصلشطوری ک حتی فرصت جواب دادن ب پیاممنداشتم
توانایی های بالایی در گند زدن دارم - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
در عرض یک ربع جوری طرف و خراب میکنم ک خودمم میمونماصلا نمیفهمم چرا دیشب اون حرفا رو به دوستم زدمجمله ام ک تموم شد گفتم وای چرا این حرفو زدیاصن چرا این شکلی گفتیخاک واقعا خاکوقتی حالم بده تنها باشم بهتره
دلتنگی - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
چقدر دلم تنگ میشه برای نوشتن و چقدر اتفاق می افته این مدته ک هی نمیرسم بیام بنویسمش از امروز وشروع کنم + چ روز مزخرفی با صدای راهپیمایی بیدار شدم یه جوری عر میزدن حالا انگار داد بزنی همه چی درست میشه راست میگن یه کار درست انجام بدن این همه گرونی کم شه خفه شدن مردم زیر بار بدبختی
سالگرد - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
امروز سالگرد مادربزرگم بود رفتیم بعد اومدم مثلا زرنگ بازی دربیارم زود برم که نشدش بازم همونی شد ک نباید میشد اصن نمیدونی یه وضعی بودا پاشدم با عموم اینا زودتر برم اونام دعواشون شد به شخمی ترین حالت ممکن عصبی بودن حالا وسط دعوا و درگیری من هی میخندیدم+خلی چیزی هستم نمیدونم ولی همینه ک هست +واقعا دیگ ...
براش هدیه گرفتم هنوز نتونستم پست کنم - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 1:31
دیروز برف زیادی اومد و امروز خیلی خیلی سرد بود رفتم هدیه گرفتم براش با کلی ذوق بعد بسته بندی و اینا اخرین باری ک فکر کنم برای کسی هدیه کادو کردم و کلی ذوق داشتم بچگیم بود برا مامان بابام از این کارا میکردم دیگ یاد ندارم در این حد شاد باشم برای هدیه کسی بعد الان یک هفته است ینی از شنبه دارم سعی میکنم...